تبليغاتX
از زیـرود تـا شهنیـا

از زیـرود تـا شهنیـا

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 9:13  توسط هادی  | 

خدایا، دارم به خداییت شک میکنم، به عدالتت، به حقانیتت، شک میکنم!

خدایا! نمیدانم تا چند روز دیگر میتوانم خودم را راضی نگه دارم که خدایی

هم هست.

خدایا، اگر دولت امام زمانت که ادعای آن را داشتند، این است، رعب و

وحشت و سرکوب و افترا و دروغ و ریا و خیانت در امانت،

خدایا! ما امام زمانت را

نمیخواهیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 12:40  توسط هادی  | 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند


من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

 

چو پرده دار به شمشیر می​زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند


چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چــو بــر صحیفـه هستـی رقـم نخـواهـد مانـد


سرود مجلس جمشید گفته​اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند


غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند


توانگرا دل درویش خود به دست آور

که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند


بدین رواق زبرجد نوشته​اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند


ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 14:12  توسط هادی  | 


واقعاً متأسفم برای



 خودمان




و برای سادگی خودمان.



بهتر است بخندیم به این



اوضاع.


+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 7:16  توسط هادی  | 

سلام بر گرانمایه دوستان.

هر کاری کردم که وبلاگ معصوم و نازنینم به مسائل سیاسی آلوده نشه، نشد که نشد، آخه دلم خیلی خونه. این هفته رفته بودم شهنیا تا هم هوایی تازه کنم و هم سری به دوستان  و اقوام و آشنایان بزنم.

یکی از روزها که داشتم تو روستا قدم میزدم یکی از جوانان را دیدم که سوار بر موتورسیکلت در حال جولان دادن در روستاست در حالیکه عکس احمدی نژاد رئیس جمهور محبوب رو جلوی موتورش نصب کرده، جوانی حدود 25 ساله که تبر هم گردنش رو نمیزنه. صداش زدم گفتم فلانی! داری تبلیغ میکنی برای چه کسی؟ به کی میخوای رأی بدی؟ گفت: دنیا و احمدی نژاد!

گفتم دلیلت چیه؟ بگو تا ما هم روشن بشیم، شاید چیزایی میدونی که ما نمیدونیم.

گفت: کمیته امداد این موتور رو برام خریده.

و بعد دست کرد یه گوشی موبایل از جیبش دراورد و گفت پول این رو هم کمیته امداد داده و همه ش هم تو همین چهار سال بوده، قبلاً که خبری از این چیزا نبود.

گفتم: تفاوت عزت و ذلت رو میدونی چیه؟

گفت: عزت یعنی اینکه در برابر آمریکا بایستیم و بگوییم: «مرگ بر آمریکا»

گفتم چند سالته؟ گفت 25، گفتم چکار میکنی؟ شغلت چیه؟ گفت بهم قول دادن که عسلویه برم سرکار، تو یکی از کمپ ها بشم نگهبان.

گفتم: یه جوون 25 ساله الآن باید از حاصل زحمت و دسترنج خودش موتور بخره و موبایل داشته باشه و نه از این و اون صدقه بگیره، این یعنی عزت، تا کی میخوای بیکار بگردی.

لحظه ای مکث کرد و سپس با همان لهجه شیرین روستاییمان گفت: ها، فهمیدُم.

من که احساس کردم تونسته ام اندکی از تفکرات یک جوان را تغییر دهم یک لحظه به خود بالیدم، بادی در غب غب انداختم و خود را برای بقیه حرفهایم آماده کردم که جوان ادامه داد: ها شما دانشگاه رفته اید و تحصیل کرده اید، ادعای روشن فکریتان میشود و به نفع آمریکا حرف میزنید و نمیخواهید ما بگیم «مرگ بر آمریکا».

به خودم اومدم و دیدم اگه بخوام یه کلمه دیگه حرف بزنم کتکه رو خوردم. دیگه هیچ چی نگفتم و بعد از رفتنش فقط جمله ای که مدتی پیش یکی از دوستانم برام پیام کوتاه فرستاده بود رو زمزمه کردم که:

درد من، حصار و برکه نیست؛ درد من زیستن با ماهی هایی است که هیچگاه فکر دریا به ذهنشان خطور نکرد...


ترکیبات و اصطلاحات محلی:

- پیک(peak): تو خالی، پوچ

- زیتک(zeytak): ترس توأم با شوک

- سیلاخ(silAkh): سوراخ


فال این پست


پی نوشت:

1- ویکتور هوگو در کتاب بینوایان میگه:

«هرگز نه از دزدان بترسیم نه از آدمکشان. اینها خطرات بیرونی اند، خطرات کوچکند، بلکه از خودمان بترسیم. دزدان واقعی، فتواهای بی دلیل ما هستند؛ آدمکشان واقعی، نادرستی های ما هستند؛ ممالک بزرگ در درون ماست، چه اهمیت دارد آنچه سرهای ما یا کیسه پولمان را تهدید میکند؛ نیندیشیم جز در آنچه که روحمان را تهدید میکند.»

2- یادم میاد بچه که بودیم (منظورم کم سن و ساله، و گرنه هنوز هم بچه ایم) یکی از جملاتی که با تمام سادگی و بی آلایشی کودکی تکرار میکردیم این بود که «دروغگو دشمن خداست».

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 10:55  توسط هادی  | 

برای دیدن عکسها در اندازه بزرگتر، آنها را ذخیره نمایید.










ترکیبات و اصطلاحات محلی:

- زرَک(zerak): سکوت بعد از گریه، اتمام گریه

- کُم لور(kom loor): شکمو

- مَرَخ(marakh): زوربازو، قوّت


فال این پست


این هم یکی از دلایلی که پائولو رو دوست دارم: پائولو مالدینی بر بالین جانباز ایرانی

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 14:11  توسط هادی  | 

سلام گرم و ویژه خدمت همه دوستان گلم!


مدتی پیش که برای تهیه هدیه عروسی دوستم با خودم کلنجار میرفتم و تمام شهر را برای یافتن موردی مناسب، زیر پا گذاشته بودم (من دوست ندارم یه هدیه کلیشه ای ببرم، ربع سکه، 6 عدد کاسه یا لیوان یا بشقاب، مقداری پول در یک پاکت و ...، حالم از این چیزا دیگه بهم میخوره.) خلاصه تو فکر یه هدیه جالب بودم که یه مرتبه خودمو جلوی نمایشگاه صنایع دستی استان واقع در میدان امام دیدم.

یاد مطلبی از وبلاگ «راه توسعه» درباره همین نمایشگاه افتادم و با خود گفتم که چرا صنایع دستی استان در بین مردم با اینهمه بی مهری مواجه گشته و چرا مردم کمتر برای آن هزینه میکنند؟

هنوز نتونسته بودم جوابی درخور این سؤال برای خودم بیابم که فکری به ذهنم خطور کرد. موقعیت رو غنیمت شمردم و داخل شدم، موارد خوبی تو نمایشگاه یافت میشد؛ از گبه و گلیم گرفته تا قابهای صدفی با طرح های زیبا که هر کدام مورد مناسبی برای هدیه عروسی بود. حدود یک ربع که تو فروشگاه چرخیدم، یه خانم جوان که از فروشندگان بود اومد جلو:

-         خسته نباشید خانم!

-         مـــــــــــــرســـــــــی!

-         ببخشید این گبه چنده؟

-         ... تومــــــــــــان!

-         اون قاب چطور؟

-         ... تومــــــــــــان!

...

چند لحظه سکوت...

-         برای چه مــــــــــوردی میخوااااااااااااااین؟ شاید بتونــــــــــــم کمکتون کنــــــــم.

-         من میخوام یه هدیه برای عروسی دوستم بگیرم.

-     ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! ! (همه ی این علامت های تعجب رو تو صورتش دیدم، حالا یکی دو تا کمتر یا بیشتر) عرووووووووســــــــــی؟ نمیـــدووووووووووونــــــــم، همیــــــــن خوبــــــــــه.

-         کدوم خوبه خانم؟

-         ها؟ نمیـــدووووووووووونــــــــم.

از راهنمایی های عالی سرکار علیه، کاملاً به هدفم رسیدم و حداقل یکی از جوابهای سؤال اولم رو هم گرفتم. همونطور که گفتم من دوست دارم چیزی به عنوان هدیه بدم که یادگاری بمونه، حال، چه از صنایع دستی بهتر که فرهنگ استفاده در بین مردم رو هم باب میکنه، ولی با این رفتار خانم فروشنده فهمیدم که چرا صنایع دستی استانمون مورد بی مهری قرار گرفته. وقتی که خود مسؤولین فروشگاه، چنین از ایده بنده استقبال کردند دیگه چه امیدی وجود داره که مردم از صنایع دستی حمایت کنن.

انتظار بزرگی است که به صِرف حمایت از این صنایع از کسی بخواهیم آنها را خریداری کرده و در خانه نگهدارد، بلکه باید از هر بهانه و مناسبتی استفاده کنیم و محصولات و صنایع دستی استان را به عنوان هدیه، به یکدیگر اهدا نماییم.

 

 ترکیبات و اصطلاحات محلی:

- اشتو(eshtou): شتاب، عجله

- خشله(kheshle): سرگرم

- خیناشلو(khinAsheloo): خون آلود


فال این پست


پی نوشت:

خلاصه هر طور شده بود یه هدیه گرفتم، البته این جریان به قبل از عید برمیگرده ولی من به دلیل مسافرت نتونستم تو مراسم عروسی که تو ایام عید بود شرکت کنم، اتفاقاً دیشب خونه شون بودیم با چند تا از همکارامون و بالاخره از خودم دورش کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 12:47  توسط هادی  |