تبليغاتX
از زیـرود تـا شهنیـا

از زیـرود تـا شهنیـا

سلام بر دوستان گلم!
بعضی ها (گفتم بعضی ها، نگفتم همه) از کارمندای ما نمیدونن بخشنامه چیه و نمی فهمن چطوری دستورات رو اجرا کنن، فقط میخوان عین همون چیزی رو که ازشون خواستن رو مو به مو اجرا کنن؛ نه تفکری، نه قدرت تشخیصی و نه فهم و ادراکی، نمیخوام به کارمندان خوب و زحمتکش مملکتمون توهین کنم، خودم هم به نوعی کارمندم، اما از نوع بخش خصوصی.
ولی بعضی ها هستند که واقعاً کفر آدم رو در میارن.
مسئولین بانکها به کارمنداشون گفتن که کارهای بانکی مردم رو بدون کارت شناسایی انجام ندن، خوب منظورشون نقد کردن چکها و تراولها و برداشت پول از حساب و از این دست کارها؛
اینا رو گفتم تا برسم به اینجا:
چند روز پیش، بنده ی سرا پا تقصیر که جهت مهر کردن برگه تسویه حساب دوستم (حالا بماند که چرا این شرکت مربوطه، جهت تسویه حساب، اجبار کرده که برگه تسویه حساب می بایست به مهر چندین بانک ممهور گردد) به یکی از شعب بانک ملی مراجعه کرده بودم و تقاضای مهر کردن برگه مزبور را نمودم، کارمند محترم بانک نیز گفت یا خود شخص باید باشد یا کارت شناسایی اش. من نیز به هزار زحمت تونستم ایشون رو راضی بکنم که بابا! من که نمیخوام نقدینگی از شما بگیرم، شما فقط باید تو سیستمتون یه نگاه بندازین و  ببینین اگه دوست من بدهکار نیست و وام نگرفته، اینجا رو مهر کنین، حالا چه نیازی هست که من بخوام دروغ بگم یا یه سند جعلی بیارم بنام کس دیگری. خلاصه ایشون راضی شد،
چشمتون روز بد نبینه تو صندوق قرض الحسنه حضرت مهدی، اونجا که کارمند اصلاً راضی نشد، به زور تونستم رئیس قسمت رو راضی کنم که بابا! نیازی به وجود خود فرد نیست. و تنها جوابی هم که میدن و به قول خودشون منطقی و قانع کننده هم هست اینه که: بخشنامه است که همه ی کارهای بانکی رو بدون کارت شناسایی معتبر انجام ندین.
حالا من از شما دوستان خلاق و مبتکر عزیزم میخوام بگین که تو این موردی که بنده عرض نمودم چطوری  میشه تقلب و یا جعل اسناد نمود و یا سوءاستفاده کرد؟

 ترکیبات و اصطلاحات محلی:

(جهت دیدن آرشیو لغات، بر روی عبارت بالا کلیک کنید)

- جیله(jeale): نی، نی قلم

- کُم(kom): شکم

- گزَر(gezar): هویج (در حقیقت گزر، نوعی هویج محلی است به رنگ قرمز مایل به بنفش که طعم آن از هویج معمولی شیرین تر است ولی در زبان عامیانه، هر دو را گزر میگویند)


فال این پست

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 11:59  توسط هادی  | 

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار

بر پاره گِلی، لگد همی کرد بسیار


وان گِل به زبان حال با او میگفت

من همچو تو بوده ام، مرا نیکو دار

خیام                           


 ترکیبات و اصطلاحات محلی:

(جهت دیدن آرشیو لغات، بر روی عبارت بالا کلیک کنید)

- گتر(getar): قطر

- مرزنگ(merzeng): پلک، مژه

- مُلِزی(molezi): لوزه

 

فال این پست

این هم وبلاگ روستاهای ایران که به معرفی وبلاگهایی می پردازه که مختص روستاها هستند و در آنها روستاهای اقصی نقاط ایران رو برای خوانندگان شناسایی میکنه.

و در نهایت عکسی از گذشته آب انبار قوام در بوشهر که الآن شده یه رستوران سنتی.

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 8:58  توسط هادی  | 

سه دوست به یک آبادی وارد شدند. یکی فردی بیسواد، دیگری اندک سواد در حد خواندن و نوشتن و آخری ریاضیدان. در بدو ورود، بزی را دیدند؛

اولی گفت:

تمامی بزهای این آبادی خاکستری اند،

دومی عنوان کرد:

تو که بقیه بزها رو ندیده ای، شاید فقط همین بز خاکستری باشد،

و سومی گفت:

ما که طرف دیگر بز رو ندیدیم، شاید فقط اینطرفش خاکستری باشه.

 برداشت شخصی از کردار عده ای خاص را به بقیه، تعمیم ندهیم.


ترکیبات و اصطلاحات محلی:

(جهت دیدن آرشیو لغات، بر روی عبارت بالا کلیک کنید)

- پِش(pesh) پا زدن: به مانع برخورد کردن

- جیف(jif): سرو صدا، داد و بیداد

- کُچ(koch): کُنج، گوشه


فال این پست

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 14:31  توسط هادی  | 


سلامی ویژه خدمت همه دوستان و سروران.


امروز وبلاگ «از زیــرود تـا شهنیــا»

یک ساله شد.

منتظر دیدگاه های شما جهت رفع کاستی ها و نواقص وبلاگ هستم تا بتوانم در سال دوم، مطالب پربارتری را در صحنه این دنیای مجازی، به نمایش بگذارم.

نظرات و انتقادات سازنده خود را از بنده دریغ نکنید.


پی نوشت:

از هول یکسالگی وبلاگم یه موضوعی رو یادم رفت؛

روز معلم و نیز روز کارگر رو خدمت این دو قشر زحمتکش جامعه تبریک میگم. امیدورام جامعه در راستای زحمات دلسوزانه شان، هر چه بیشتر به سمت قله های رفیع پیشرفت گام بردارد البته در سایه قدرشناسی مردم از این دو قشر عزیز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 9:27  توسط هادی  | 

سلام، سلامی به گرمای بهار بوشهری!

چند روز پیش نشسته بودم و داشتم فکر میکردم، به این که من و امثال من برای انجام دادن یه کار و پیش بردن یه برنامه، اون اراده مورد نیاز رو نداریم و اون همتی که باید به خرج بدیم رو تو وجود خودمون سراغ نداریم، خیلی وقتا بوده خواستیم ورزش کنیم، خواستیم رژیم بگیریم (که مثلاً لاغر بشیم)، خواستیم یه تحقیق علمی انجام بدیم، یه مسافرت بریم، هر از چند گاهی با دوستامون به گردش و تفریح بریم؛ ولی یکی دو روز اول را با اشتیاق خاصی شروع میکنیم ولی بعدش کم میاریم و جا میزنیم. تو این فکرا غوطه ور بودم که یاد برادر کوچکترم افتادم.

برادرم 5 سال از من کوچکتره. تا قبل از سال 74 وزنش زياد بود. اون موقع که حدود 9 سالش بود یه بیماری عجیبی گرفت، پاهاش یه مرتبه قفل شد، بدنش نای حرکت کردن نداشت و درد زیادی تو پاهاش احساس میکرد، خیلی زود اونو به بیمارستان با هزار زحمت و مشکلاتی که اون موقع وجود داشت با یه مینی بوس دربستی که تا بوشهر حدود دو ساعت و نیم راه بود رسوندیم. اون موقع هنوز پل دوم مند رو نساخته بودن و ما مجبور بودیم برای اومدن به بوشهر، از جاده خورموج بریم. خلاصه تو بیمارستان، دکترا نتونستن بیماری رو درست و حسابی تشخیص بدن و فقط بستریش کردن و یه وزنه هایی از پاهاش آویزون کردن که اوائل حتی دردش رو تشدید میکرد. بعد از یه هفته که تو بیمارستان بستری بود با هزار تا نذر و نیاز و دعا بالاخره خوب شد. مادرم تا تقی به توقی میخوره فوری نذر میکنه، همیشه هم تمناهاش (به قول خودش) برآورده میشه و نذرش رو هم همیشه ادا میکنه. همه ش هم نذر ابوالفضل میکنه، عقیده عجیبی به اون حضرت داره.

خلاصه بعد از اینکه خوب شد و برگشت خونه، با اینکه بیشتر از نه سال سن نداشت، از همون اول شام نمیخورد، اذان مغرب که میگفتن دیگه خوردن و آشامیدن تعطیل بود، حتی چای و میوه و تنقلات. فقط اگه تشنه میشد آب میخورد. انگار روزه شبانه بود. تا یک ماه اول دلیلش رو نمی گفت. بعد یک ماه که همه اصرار میکردن که شام بخوره بالاخره لب گشود.

گفت: صبح همون روز که اون اتفاق براش افتاد سر جاده بیرون روستا داشتم با دوستام بازی میکردم که فلانی (یه زن پیر که به چشم شوری معروف بود و بچه ها اونو جادوگر پیر مینامیدن) پیداش شد، تا چشمش به من افتاد گفت: «اوووووه! این چقد چاقه!» یک ساعت نگذشت که اون اتفاق افتاد. تو بیمارستان که بودم با خودم عهد کردم که خوب شدم و برگشتم، یه اقدام قاطع بکنم برای لاغر شدن.

و این بود که از اون سال تا به حال که حدود 14 سال میگذره این رویه رو ادامه داده و هیچگاه هم نشده که سنت شکنی بکنه. و راست میگن که میگن:

عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد...

 

ترکیبات و اصطلاحات محلی:

- تلگدو(telagdoo): زباله دان

- پِلیس(pelis): مقدار کم

- گِلکنی(gelkani): برکه، ترکیبی از دو لغت «گِل» و «کندن» یعنی جایی که بر اثر کنده شدن و برداشتن گِل، خالی شده و گهگاهی آب جمع میشود.


 


پ.ن.:

۱- ميخواستم پست قبل رو بذارم باشه تا وقتي كه الگوي معنويات فوتبال ايران سرمربي هست و تيم ملي رو ميبره جام جهاني؛ ولي اين الگو، روي هر چي معنويات رو سفيد كرد و چون جاهاي ديگه اي هم بود كه ايشون بدرد ميخوردن، پس جاشون رو به يكي ديگه دادن؛ ما هم خيالمون راحت شد و همونطور كه افشين قطبي گفته: «آفريقاي جنوبي! منتظر ما باش.» ما هم ميگيم: «سلام! آفريقاي جنوبي»

۲- از همه ي دوستان عزيز معذرت ميخوام، اينروزها خيلي گرفتارم و اصلاً وقت كافي ندارم كه بتونم به وبلاگ دوستان سر بزنم، اگه ميبينين كه آپ كردم اين هم قبلاً آماده كرده بودم و ثبت موقت بوده و فقط همين دو تا پي نوشت رو الآن نوشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 19:52  توسط هادی  |