تبليغاتX
از زیـرود تـا شهنیـا

از زیـرود تـا شهنیـا

سلامی گرم خدمت همه ی دوستان عزیز و عرض تبریک به مناسبت میلاد خاتم انبیا و نیز فرزند بزرگوارش امام جعفر صادق!

در بحبوحه سال جدید، تو فکر این بودم که یه مطلب توپ آماده کنم که براتون بنویسم و شما هم حالشو ببرین. در این اثنا موقعیتی پیش آمد و آخر هفته به زادگاهم «شـــهنیـــا» برگشتم، برادرم که دبیر زیسته، یه نامه آماده کرده بود در مورد مشکلات تحصیل در مدارس ایران که بده به سازمان آموزش و پرورش، ولی من پیش دستی کردم و زودتر اونو تو وبلاگ گذاشتم، از همه ی شما خواهش میکنم نقطه نظراتتون رو در مورد نوشته شون بنویسین تا بهشون انتقال بدم. پیشاپیش سال نو رو خدمت همه ی شما سروران، تبریک میگم و امیدوارم سالی خوب همراه با موفقیت و سربلندی را در کنار خانواده تان، پیش رو داشته باشید. مطلب ویژه سال جدید هم باشه برای بعد.


درد در ماست، درمان نيز هم

(نامه دردمندانه و ... یک معلم)

 

بي مقدمه:

از آن جايي كه هر معلول علتي دارد، عدم علاقه ي دانش آموزان به درس زيست شناسي نيز از اين قاعده مستثني نيست و حتماً علتي دارد.

اين گونه جدايي انسان از علم، منحصر به درس بيولوژي نيست بلكه سندرم1 2SCIENCE PHOBIA درهمه ي دروس ديده مي شود. ما هر روز شاهد افزايش فاصله ي بين آينده سازان خشنود و كتاب هستيم: اين است ريشه ي بدبختي هاي ما. پس بهتر آن است كه اين ريشه را درمان كنيم.

مسئله خيلي حادتر از آن چيزي است كه شما فكر مي كنيد. به كمك نوشته ي من و امثال من نمي توان اين بحران را حل كرد. بايد ديد و واقعيت را قبول كرد، بايد فكركرد. از انديشه ي انسان هاي مؤمن و متخصص پيروي كرد؛ و گرنه اين سير صعودي، تا سقوط ما را به تباهي خواهد كشاند. بايد قلم را به دست گرفت و راه نجات را نشان داد.

چرا دانش آموزان، ديگر از معلم و رهنمود هايش لذت نمي برند؟ چرا آنها از مدرسه گريزانند؟ چرا بچه ها افسرده اند؟ چرا آنان به سمت و سويي كشيده مي شوند كه مراد ما نيست؟ چه كسي مي خواهد به اين چراها جواب دهد؟

به نظر من چندين عامل در ايجاد اين معضل نقش دارند كه برخي از آن ها عبارتند از:

 

1-  عدم تناسب بين محتواي كتاب با محيط زيست و محيط آموزشي

    با نگاهي اجمالي به كتاب علوم تجربي دوره ي دبستان و راهنمايي در مي يابيم كه زمينه ي لازم براي يادگيري و خلاقيت وجود ندارد. چگونه مي توان در فضاي بي روح وكسالت آور كلاس، «خزه» را شناخت؟ با ويژگي هاي پلنگ جاگوار آشنا شد؟ و ... .  بچه ها چيز هايي مي خوانند كه تا آخر عمر نمي بينند و چيزهايي كه مي بينند هيچ وقت نمي خوانند.

چند وقت پيش آزموني از دانش آموزان كلاس اول دبيرستان به عمل آوردم. .تقريبا 100درصد دانش آموزان، پنگوئن را جزء ماهي ها مي دانستند. تعداد زيادي نيز كليه را  بخشي از دستگاه گوارش مي شمردند. مي دانيد چرا چنين است؟ زيرا بچه ها به محض آن كه پا به مدرسه مي گذارند مجبورند حفظ كنند و مغز خود را پر كنند از معلومات مبهم و غير كاربردي.

راه حل:

الف) بايد بنيادي كار شود و از اول ابتدايي، دانش آموزان را با علوم طبيعي آشنا كرد. به جاي پرداختن به مفاهيم نامأنوس، به آن ها دروسي را بياموزيم كه هم ملموس باشد و هم   UP TO DATEو اين مهم ميسر نخواهد شد، مگر از طريق ارتباط سالم با دنياي پيشرفته.

ب) مطالب درسي بايد با محيط زيست ارتباط بيشتري داشته باشد. سعي شود جانور و يا گياهي كه دركتاب معرفي مي شود در محيط اطراف موجود باشد و يا به طريقي همانند فيلم يا سفر علمي به دانش آموز، شناسانده شود.

 

2-  وجود معيارهاي غلط درنظام آموزشي

ما دچار وهم و خيال شده ايم. مي پنداريم با درصد بالاي قبولي، پيشرفت حاصل مي شود. در صورتي كه  نه تنها پيشرفت حاصل نمي شود بلكه با اين كار، آگاهانه نسلي فلج و نفوذپذير را پرورش مي دهيم با گلبول هاي سفيد آلوده به اچ آي وي كه در برابر ضعيف ترين ميكروب ها، به ويژه فلور نرمال3 از پا در مي آيد.

ساده لوحانه است اگر گمان كنيم كه با داشتن مغزهاي تهي از حقايق، به اوج برسيم؛ نه تنها نمي رسيم، شايد هم در حسرت پرواز بميريم. تمام سعي ما بر اين است كه بر تعداد لوح هاي تقديرخود بيافزاييم. رقابت ما بر سر كسب گروه است و ديگر فرصتي براي فكركردن نداريم. معمولاً در اولين آشنايي هايمان نخستين سؤالي كه از ديگري مي پرسيم اين است كه گروه چندي؟ «هركه گروهش بيش، پولش بيشتر». ملاك هاي ارزشيابي نادرست سبب انحراف مسير آموزش و ضعيف شدن پيوند بيوشيميايي بين معلم، دانش آموز و زيست شناسي مي شوند. 

راه حل:

            ذهنمان را تغيير دهيم تا دنيايمان تغيير كند.

 

3- وجود مدارسي كه باعث  4PROGERIA مي شوند

    نوع آب و هواي زيستگاه ما به خودي خود باعث خستگي و پلاسموليز5 انسان مي شود. دكوراسيون مدرسه، ابتلاء به اين عوارض را دو چندان مي كند. ما در به كار بردن صفات مختلف، تبحر داريم بي آن كه جايگاه آنها را بدانيم. مثلاً مي گوييم مدرسه ي زندگي؛ ولي هيچكدام از شرايط حيات برقرار نيست. اخيراً  نشانه هايي از حيات دركره ي مريخ كشف شده است؛ اما در مدارس ما هيچ نشانه اي از حيات ديده نمي شود. به هر سويي از چهار گوشه ي مدرسه كه نگاه مي اندازيم بيابان بي آب و علف را مي بينيم. دريغ از موجود زنده اي. اگر چنين اكوسيستمي بدون تغيير بماند، در آينده اي نه چندان دور، دانش آموزان در اثر انقراض گروهي، از بين خواهند رفت. ما بايد فضاي مدرسه را جذاب تر از محيط بيرون بسازيم. بيرون، پر از شادي، تنوع، عشق و سرگرمي هاي ارضاء كننده است. درون مدرسه چه داريم؟ سكوت، تنهايي، غم، بي ارادگي و در نهايت، انزوا و پژمردگي. اين است مدرسه ي زندگي. مسلم است كه در چنين شرايطي، دانش آموز به زيست شناسي يا علم حيات، علاقه اي نشان نمي دهد.

راه حل:

الف) ترويج فرهنگ دوستي با جانوران وگياهان؛

چه زيباست اگر تمام دانش آموزان به كاشتن و پرورش گل وگياهان قابل رشد مبادرت نمايند.

ب) شعار هاي زيستي بر روي ديوار نوشته شوند؛

ج) رسم طرح هايي از جانوران وگياهان، مدرسه را زيباتر مي كند؛

د) پوسترها به جاي آن كه در كمد زيست شناسي پوسيده شوند، در راهرو ها و كلاس ها نصب گردند.

 

4- تدريس كتاب هاي حجيم در زمان كوتاه

از يك طرف، گستردگي علوم زيستيِ گنجانده شده در كتاب هاي درسي و از طرف ديگر، ساعات هفتگي كم، سبب شده است كه هدف معلم  فقط تمام كردن كتاب باشد. زماني براي انجام فعاليت، آزمايش، طراحي و حتي مشاهده ي طبيعت نمي ماند. بهترين روش براي سريع تر تمام كردن كتاب، روش سخنراني است. نتيجه همان است كه امروزه مي بينيم: كلاسِ يكنواخت و بي روح  با دانش آموزاني خواب آلود. علاوه بر آن، هنگام طرح سؤالات امتحاني، ناچاريم فقط درحيطه ي دانش، سؤال بدهيم و به خوبي نمي توان دانش آموزان را ارزيابي كرد.

راه حل:  

اين مسئله به دو روش حل مي شود.

روش اول: ساعات تدريس افزايش يابد.

روش دوم: حجم كتاب ها كاهش يابد.

عملي شدن هر كدام از روش ها كاري است بس مشكل؛ زيرا مؤلفين و مسئولين، ظاهراً فراموش كرده اند كه زيست شناسي، نبض رشته ي تجربي است.

سياست خود را تغيير دهيد.

 

5- ديدگاه جامعه نسبت به معلم

بخشدار كاكي در يك سخنراني به دانش آموزان توصيه كرد:

«درس بخوانيد تا به مدارج بالاي علمي برسيد. اگر به آن بالا بالاها نمي توانيد برسيد لااقل معلم شويد.»

 تا زماني كه چنين ديدگاهي بين مردم رايج است كدام دانش آموز هوس معلم شدن مي كند؟ اگر مي بينيد ما هنوز پا برجاييم علتش اين است كه با چند واژه ي ساده خود فريبي مي كنيم.

راه حل:

نمي دانم...

 

 

احمــد بافـنــده- دبیر زیست شناسی دبیرستانهای بخش بردخون

 


1- علایم بیماری

2- علم گریزی

3- باکتری هایی که به طور طبیعی در بدن انسان زندگی همزیستی دارند بدون آنکه آسیبی برسانند

4- پیری زودرس

5- خروج آب از سلول های گیاهی که منجر به پژمردگی می شود



ترکیبات و اصطلاحات محلی:

- آدم: کنایه از میهمان

- خوهله (khouahleh): کج و معوج

- هیلنگا(heylangA): آویزان


فال این پست


نظرات برجسته پست قبل:

پست قبل یه خاطره از یه سفر تفریحی یکروزه به غار شاپور بود. نظرات زیر به دید من، نظرات خوب و قابل تأملی بودند:

نوید گفته: به نظر من جدای موارد تاریخی غار همینکه چند نفری یه سیاحتی کردید وگردش وآنهم از نوع سالمش خیلی خوبه وبخصوص با همون نون پنیر چه لذتی میده بعد از کوهپیمایی.

مريم گفته: ياد آوري خاطرات گذشته هميشه شيريني خاص خودشه داره.

فریبا گفته: کاش دوستان در دیاری که زندگی می کنند از زیباییها ، کمبودها و هر آنچه که شهر نشینان از دیدن آنها محرومند بنویسند که ما هم در کنار آنها با هم لذت ببریم و با هم از کمبودها برنجیم شاید دوستیها مستحکمتر شود.

کتایون گفته: شنیدن خاطرات دیگران جالبه بخصوص وقتی با قلمی ساده و شیرین نوشته شده باشه.

بهمن گفته: نوشتن سفرنامه بايد جوري باشد كه آدم را به آن فضا ببرد ،روايتگر مي شود چشم خواننده در آن مكان

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 13:42  توسط هادی  | 

سلام خدمت دوستان گرامی!

هیچوقت نمیشه بقیه رو مجبور کرد که به خاطراتت گوش بدن یا بخونن، افراد  معمولاً در مواقع تعریف خاطرات، یه بهونه ای جور میکنن و در میرن، بعضی ها هم که راه فرار ندارن، درست و حسابی گوش نمیدن و فقط بعضی وقتا سری تکون میدن، ولی بعضی ها هم هستند که با اشتیاق خاصی، ماجرا رو تا آخر دنبال میکنن.

حالا من نمیخوام کسی از روی اجبار این خاطره منو بخونه، فقط چون برای خودم یه تجدید خاطره بود و بازگشت به اون دوران، اونو اینجا آوردم، البته بصورت خیلی خلاصه تا کسانی هم که دوست دارن بخونن، زیاد اذیت نشن.


پنج شنبه 26 اردیبهشت 1381، 16 March 2002

بعد از ظهر ساعت 3، بیحوصله و خسته تو اتاق 102 نشسته بودیم و یکی دو روز تعطیلی هم در پیش داشتیم. یه مرتبه روح الله گفت: بچه ها! بیاید بریم غار شاپور.

نیم ساعت بعد: میدون برج، منتظر اتوبوس شیراز

یه نیم ساعتی معطل شدیم تا یه اتوبوس اومد. خوشحال و شادان از اینکه برای آخر هفته مون تونستیم یه برنامه تدوین کنیم سوار اتوبوس شدیم. ولی هنوز از چغادک زیاد دور نشده بودیم که سیامک، دو پا رفت تو حالمون. گفت هفته بعد امتحان داره و هیچی نخونده، سیامکی که شبهای امتحان تخصصی پایان ترم، به ورق بازی و بیخیالی شهره بود، حالا یه امتحان میان ترم درس عمومی رو بهونه کرده بود، فهمیدیم که از اون بهونه هاست، نتونستیم منصرفش کنیم، برازجون فلکه گنجی پیاده شد.

ساعت 7، سه راه دوم کازرون پیاده شدیم و راه افتادیم، پیاده. هل هل کنان و خندان، دیگه قضیه سیامک رو فراموش کرده بودیم. جالب این که هیچ کدوم از ما تا حالا غار شاپور نرفته بود. احسان از شیراز و روح الله از شیروان خراسان و من.

 یه مینی بوس جلومون ترمز زد، رفتیم بالا. امامزاده سید حسین پیاده شدیم. شب رو همونجا اتراق کردیم. می ترسیدیم بخوابیم، چون از اوضاع شب اونجا خبر نداشتیم. آخر شب رفتیم تو نمازخونه. هر کاری کردیم که نخوابیم، نشد. با صدای چند نفر کارگر که برای نماز اومده بودن، بیدار شدیم. نماز خوندیم و راه افتادیم. ساعت 6 بود.

سر راه مقداری گوجه فرنگی و خیار سبز گرفتیم تا با پنیری که با خود از بوشهر آورده بودیم، صبحانه و ناهار خود رو تشکیل بدیم.

یه مزرعه گندم تو راه بود که منظره قشنگی در دل طبیعت بوجود آورده بود، چند تا عکس انداختیم. به یه سه راه رسیدیم که میگفتن سه راه غار. فکر میکردیم نزدیکه. راه افتادیم، هر چه پیاده میرفتیم، نمی رسیدیم. یه کامیون برامون نگه داشت.درباره غار و طریقه رفتن و وضعیت راه، از راننده پرسیدیم. گفت بعد از آبادی باید یه ساعتی از کوه بالا بریم تا به غار برسیم. مسافت زیادی رو باهاش رفتیم، اگه میخواستیم پیاده بیاییم، یه دو ساعتی تو راه بودیم. اول آبادی پیاده شدیم. یه رودخونه قبل از آبادی بود ولی پلش رو آب برده بود، با چند تا تنه درخت، یه راه عبور درست کرده بودن. از رودخونه یه بطری آب برداشتیم. بعد از آبادی، پایین کوه نشستیم و صبحونه خوردیم. یه نفر کتاب به دست، اون نزدیکی ها بود، داشت برای کنکور آماده میشد. ازش خواستیم برامون آب خنک بیاره، بیچاره هم رفت. لباسهامون رو عوض کردیم و لباس راحتی پوشیدیم تا راحت تر از کوه بالا بریم. پسره برامون آب خنک آورد.

کوله پشتی رو برداشتیم و راه افتادیم. همراه با باقیمانده نان و پنیر و گوجه و خیار برای ناهار. ساعت شده بود 8.

یه راه داشت که پر پیچ و خم بود و در بین سنگ ها و بعلت تردد زیاد، تقریباً مشخص بود و همان شده بود به اصطلاح راه غار. ولی ما از اون راه نرفتیم. گفتیم مسافت زیاد می شود، پس تا آنجا که ممکن بود سنگ نوردی کردیم، شده بودیم صخره نورد، یاد استالونه در فیلم صخره نورد افتاده بودیم. 45 دقیقه که رفتیم من احساس سرگیجی و تهوع کردم، فکر میکنم بخاطر تغییر ارتفاع و افت فشار بود. همانجا دراز کشیدم، روح الله و احسان ادامه دادند، گفتم شما برید، من به شما می پیوندم. یه ربع استراحت کردم، راه افتادم، هنوز کمی حالت تهوع داشتم، هر پنج دقیقه می ایستادم و نفسی تازه میکردم.

بعد از نیم ساعت، متوجه یه نفر شدم که با سرعتی حدود سه برابر سرعت من، بالا می آمد، جعبه ای بر دوش داشت، نزدیک تر که آمد، سلام کرد، گفت: بیسکویت، نوشابه ، آبمیوه دارم. گفتم خدا خیرت دهد که به موقع آمدی، یه آب میوه بده. آب میوه رو خوردم، شیرین بود، تهوعم برطرف شد. کوله پشتی رو بچه ها با خود برده بودند، گفتم بالا که رسیدیم پولت را میدهم.

یک ربع طول کشید تا به دهنه غار رسیدیم. یه فرد به ظاهر میانسال اونجا بود که هم راهنما بود و هم نگهبان تا کسی به میراث فرهنگی آسیبی نرساند. از او سراغ روح الله و احسان را گرفتم، با مشخصاتی که میداد، آنها با چراغ به درون غار رفته بودند. 20 دقیقه بعد برگشتند. بعد از چند دقیقه من و احسان رفتیم تو، بدون چراغ خیلی تاریک بود. از هر مسیر، چند راه دیگر منشعب میشد که ممکن بود راه را گم کنیم. از آبی که گوشه ای جمع شده بود، یه بطری برداشتیم و برگشتیم.

راهنما میگفت این غار در زمان شاپور، محل نگهداشتن اسرا بوده است. چند سرباز از این مکان محافظت می کرده اند. راستی نگفتم، اول دهنه غار، مجسمه خود شاپور بود که میگفت به 1700 سال پیش بر میگردد. حدود هزار سال خراب شده بوده و روی زمین افتاده بوده، در سال 1334 اونو تعمیر میکنن و در همون سال، دو تا کتیبه بر دیواره راست و چپ غار نصب میکنن که تاریخچه و جزئیات مجسمه رو روش حک کرده بودن، ولی متأسفانه اوائل انقلاب، بعضی از انقلابیون متعصب که فکر میکردند با از بین بردن این اسناد با ارزش، میتونن ریشه شاهنشاهی رو بخشکونن، اونا رو خراب میکنن، ولی هنوز آثار اون وجود داشت فقط نوشته هاش معلوم نبود.

چیزهای زیادی گفت، کاش همون موقع یادداشت کرده بودم، گفت آخر غار معلوم نیست به کجا میرود. چند سال پیش یک گروه توریست خارجی با امکانات مجهز از قبیل موتور برق و کابل و اکسیژن و ...، تا یک هفته درون غار پیش رفته بودن ولی چیز خاصی پیدا نکرده بودن و به آخرش نرسیدن. دستفروشه میگفت سر از ترکیه در می آورد!!!!!!!!!!!

بقیه نان و پنیرمان را ساعت 1 خوردیم و سرازیر شدیم برای برگشتن. یک ساعت طول کشید تا پای کوه رسیدیم.

به جاده که رسیدیم یه پیکان سواری برامون نگه داشت. تا چنارشیجون (قائمیه) باهاش رفتیم تا راحت تر ماشین گیر بیاد. بهش گفتیم ما رو تا بوشهر ببر، گفت باشه میبرمتون دو هزار تومن، فکر میکنم باورش هم نمی شد که ما دو هزار تومن رو بهش بدیم. حد آرزویش همان دو هزار تومن بود. خلاصه ما رو تا در خوابگاه رسوند. از ما شماره هم گرفت، احتمالاً یکی از آرزوهایش این بود که از نزدیک دانشجو ببیند. خداحافظی کرد و رفت و سفر سیاحتی ما هم تمام شد.


ترکیبات و اصطلاحات محلی:

- دُم دس(dom das): در دسترس بودن

- آمخته (Amokhteh): عادت (همان آموخته به معنای آموزش دیده)

- کُنجیر(konjir): نیشگون


فال این پست


معرفی وبلاگ:

وبلاگی از شهنیا با نام کاکل زار به قلم هم ولاتی عزیز، رسول کشاورز که در مورد مشکلات اجتماع مینویسه.



نظرات برجسته پست قبل:

پست قبل یه نیایش از دکتر شریعتی بود. نظرات زیر به دید من، نظرات خوب و قابل تأملی بودند:

نوید گفته: فقط دعا رو خوندم وبلند بلند میگم آمین.

زری گفته: شریعتی معرکه گفته.

محسن گفته: در جواب دعاهای آغازین یه آمین از ته قلب باید گفت شاید اوضاع درست بشه.

احسان گفته: حرف هایی که کاش عملی می شد، دعاست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 7:25  توسط هادی  | 

خداوندا!

به علمای ما مسئولیت،

و به عوام ما علم،

و به مؤمنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان،

و به متعصبین ما فهم

و به فهمیدگان ما تعصب،

و به زنان ما شعور،

و به مردان ما شرف،

و به پیران ما آگاهی،

و به جوانان ما اصالت،

و به اساتید ما عقیده،

و به دانشجویان ما نیزعقیده،

و به خفتگان ما بیداری،

و به بیداران ما اراده،

و به مبلغان ما حقیقت،

و به دینداران ما دین،

و به نویسندگان ما تعهد،

و به هنرمندان ما درد،

و به شاعران ما شعور،

و به محققان ما هدف،

و به نومیدان ما امید،

و به ضعیفان ما نیرو،

و به محافظه کاران ما گستاخی،

و به نشستگان ما قیام،

و به راکدان ما تکان،

و به مردگان ما حیات،

و به کوران ما نگاه،

و به خاموشان ما فریاد،

و به مسلمانان ما قرآن،

و به شیعیان ما علی،

و به فرقه های ما وحدت،

و به حسودان ما شفا،

و به خودبینان ما انصاف،

و به فحاشان ما ادب،

و به مجاهدان ما صبر،

و به مردم ما خود آگاهی،

و به همه ملت ما،همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش.

دکتر علی شریعتی



ترکیبات و اصطلاحات محلی:

- زووَهر(zoowahr): عمیق

- کُمپاره(kompareh): نوعی تیر و کمان سنتی که اجزای اصلی آن را سه قسمت تشکیل میدهد: 1- تکه چوب V شکل معمولاً از درخت کـُنار که بعنوان کمان بکار میرود؛ 2- نوار باریک و نازک «روون roowan» که به دو طرف کمان بسته میشود؛ 3- خونک khounak: یک تکه عریض تر و ضخیم تر از جنس همان «روون» یا پارچه جهت نگه داشتن خرده سنگ که در وسط نوار باریک قرار میگیرد. تیر آن نیز خرده سنگ می باشد و جهت شکار پرندگان کوچک عمدتاً گنجشک بکار میرود.

- رووَن(roowan): لاستیک

 

فال این پست

 

معرفی وبلاگ:

وبلاگ راه توسعه به قلم دوست عزیزم ابوالحسن گنخکی که فقط میخواد فرهنگ توسعه رو ترویج بده. «اینجا فرصتی است برای خواندن و نوشتن؛ بویژه درباره فرهنگِ توسعه. همین!»


نظرات برجسته پست قبل:

پست قبل در مورد ازدواج بود. نظرات زیر به دید من، نظرات خوب و قابل تأملی بودند:

حاجی گفته: هر وقت تونستی درک کنی که جای یه نفر برای هم فکری کنارت خالیه اون موقع به ازدواج فکر کردن برات مثبت میشه .
ولی قبلش سعی کنی نیمه خودتو کامل پیدا کنی (کامل)

Farinaz گفته: کار درستی نیست که برای فرار از روزمرگی دست به ازدواج زد.

میثم عابدی گفته: ازدواج خوبه اما به شرطی که از همه لحاظ آمادگی اون رو داشته باشی، بیشتر طلاقها بیشتر به خاطر اینه که همه چیز رو ساده گرفتن و سرسری از موضوعات مهم زندگی گذشتن.


پ.ن.:

- هر سه اصطلاح این پست، از دوست گرانقدرم مهندس محمد درویشی است. بینهایت ازش سپاسگزارم.

- فکر میکنم تو این پست، هزارمین نظر وبلاگ ثبت بشه، شما میگین به این مناسبت چکار کنم؟

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 11:48  توسط هادی  | 

سلام دوستان عزیز!

یه مدتیه زندگی خیلی برام کسالت بار شده، رو یه برنامه ثابت و بدون تنوع داره پیش میره. از صبح تا غروب سر کار، بعدش حمام، یکی دو ساعت تلویزیون، یکی دو ساعت کامپیوتر و آخرش هم خواب. هر روز.

هر چه فکر میکنم هیچ راه حلی براش سراغ ندارم. یکی از دوستان خیلی خوشبین که همیشه نیمه پر لیوان رو میبینه و اصلاً لیوان رو کاملاً پر میبینه، تونسته تا حدودی منو راضی کنه که شرایطم برای ازدواج خوبه، نه که راضی شده باشم؛ فقط بخاطر اینکه از بس مشکلات رو ناچیز و حل شدنی شمرده، خودم رو به ظاهر باهاش موافق نشون دادم تا بلکه دست از سرم برداره ولی اون خیلی سمج تر از این حرفاست و فکر میکنه اگه شرایط ازدواج منو مهیا کنه خیلی ثواب برده، ولی آخرین بهونه ای که آوردم این بود که باید نیمه گمشده زندگیم رو پیدا کنم، اون هم گفت خوب برو سراغش، گفتم خودش باید بیاد تو زندگیم. میدونین چی جوابم داد؟

گفت: وقتی شما یه مقدار پول یا یه مدرک رو گم میکنین، چقد دنبالش میگردین تا پیداش کنین و کمتر منتظر می شینین تا کسی پیداش کنه و بیاره در خونه. خوب حالا این نیمه گمشده زندگی که هزاران بار و حتی خیلی بیشتر، از این پول و مدارک، مهمتر و معتبرتره. پس باید خودتو به آب و آتیش بزنی تا  بتونی پیداش کنی.

دیگه موندم چی جوابش بدم. شما بودین چی میگفتین؟


ترکیبات و اصطلاحات محلی:

- پتک دل(petek del): حوصله نداشتن، خسته شدن

- سوَینی (soayni): صبح

- سیدّه (seeddeh): مستقیم

 

فال این پست

 

معرفی وبلاگ:

وبلاگ (سيلك) silak به قلم اصغر عاشوری که به معرفی هویت فرهنگی و آداب و رسوم گذشته و حال بردخون و همچنین مشاهیر و بزرگان گذشته و نخبگان کنونی بردخون می پردازه.

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 10:50  توسط هادی  |