تبليغاتX
از زیـرود تـا شهنیـا

از زیـرود تـا شهنیـا

برداشت گوجه فرنگی
شهنیا- استان بوشهر

برای دیدن عکسها در اندازه بزرگتر، بر روی عکس مورد نظر کلیک کنید.

         

        
         

                          

                           



ترکیبات و اصطلاحات محلی:
زریوه (zeriwe): مزرعه گوجه فرنگی(تحریفی از کلمه «زریعه» از ریشه زرع)
تماته (temAte): گوجه فرنگی - برگرفته از اصل لغت انگلیسی(tomato)
بازیار (bazyAr): کشاورز گوجه فرنگی


فال این پست (به نیت همه ی بازدیدکنندگان، تفألی زدم به دیوان حافظ.)

به  این وبلاگ هم یه سر بزنین، فکر نکنم بد بگذره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 14:7  توسط هادی  | 

 
یک روز تحصیلی برای دانشجوی رشته کشتی سازی دانشگاه خلیج فارس

صبح زود که آهنگ خاستن از خواب، رؤیای ناب را متلاطم می گرداند و خماری را برای دقایقی از سر می پراند، اگر زمانی باقی مانده باشد به کسوت ساقی، چای را دم ساخته و با نان و پنیری پرداخته، ناشتایی خود را اکل مینماییم، البته اگر قرانی در جیب یکی از جنابان دانشجو جا خوش کرده و در اثر غفلت، دست نخورده مانده باشد و گر نه با بطن پر از هوا، خود را سر جلسه ی درس جناب دکتر! آبین کشانده و تا آخر ساعت، همه ی کامان، گشاد و صدای غار و غور که هیچ، تراق و تروق گرسنگی، همه ی فضای کلاس را در بر گرفته و بدتر از همه هم که صدای روح نواز اول صبح جناب آقای دکتر که همانند مورفین، رؤیای خواب را به کله ی آدم رجعت میدهد و خلاصه تا ساعت تمام میشود، جان به لب که هیچ، به کله سرمان، نیل میگردد.
از کلاس که به در می آییم -البته به ما که درون دانشکده مهندسی، آلونکی را به عنوان کلاس واگذار نمی کنند و ما مجبوریم اکثر درسهای مهم خود با اساتید مجرب و کارآزموده را درون مجموعه ی کلاسها برگزار نماییم- مستقیم راه می افتیم به طرف دانشکده رؤیایی مهندسی، جایی که همه ی دانشجویان از ادبیات و علوم پایه، لحظه شماری می کنند تا کلاسشان تعطیل گردد و برای لحظاتی کوتاه هم که شده در آن اصطبل دانشکده، گذران وقت نمایند. در لاینهای مهندسی هم که گذرت می افتد، به روی هر نیمکت، یک دانشجو و یک دانشجوه را رؤیت مینمایی که دل میدهند و قلوه می گیرند.
خلاصه، این دانشکده برایشان شده سرزمین الدرادو.

نوشته شده به روز یکشنبه 19 خرداد 1381

ترکیبات و اصطلاحات محلی:

- پیزی (pizi) نداشتن: پشتکار نداشتن در انجام کار- تُرُش پلا(torosh palA): آبکِش (Abkesh)
- پلشتی (plashti): خزندگان موذی از قبیل مار و عقرب و رتیل


پ.ن.:

1- آقایان ابوالحسن گنخکی، مهدی صفی نژاد، حیدری، زرتشت از لندن، آبکش، رضوی و بسیاری دوستان دیگر که الطافشون همیشه شامل حال بنده حقیر سراپاتقصیر بوده و هست، از بنده خواهش کرده بودند که از «شـهـنـیـــا» بنویسم؛ چشم، قول میدم پست بعدی رو به مطلبی در این مورد بپردازم.

2- از امروز تصمیم گرفتم در آخر هر پست، تعدادی انگشت شمار از ترکیبات و اصطلاحات محلی رو بذارم که همه ی اونا در بخشی به همین نام در قسمت «تازه ها» در ستون سمت چپ وبلاگ جمع آوری میشه، از همه ی دوستان خواهش میکنم یاری خود را در این مورد از بنده دریغ نکنن.

3- جناب اقای مهندس آبین و مهندس جامعی از اساتید گرانقدر رشته کشتی سازی بودند که در همینجا از زحمات بیدریغشون صمیمانه تشکر میکنم، هم اکنون ایشان در مالزی مشغول ادامه تحصیل در مقطع دکترا می باشند، برایشان آرزوی موفقیت میکنم.
عکس زیر اساتید گرانقدر را در کشور مالزی بر سر کلاس درس نشان میدهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 9:25  توسط هادی  | 

دنیای بی سامان

مرا در بند این پیوسته خاشاک
که باید نا دهد بی منّت و باک؟
کـه از فـرط کثـافــــت بـاتـلاقـش
دو دستی آوَرَد بر روی این خاک

سراپا خستـــه و زانــو شکستـهنشاید کس بگوید زین به پژواک
که باشد فارغ از هر بی مروت؟*
که از دست شرارت هست غمناک

در آن باران ویرانگر که دیــدیبه آن ســرِّ نهانــش بام، نمنــاک
به این بی نفت چراغ سوخته ی ما
دهـــــد ذره از آن دارو و تریـــاک؟

چــــرا وضــع غـریــب یار مکتــب
به این دنیای بی سامان، اسفناک؟

کــه حـتــی بـر بـرادرزاده ات، تـو
بــه آن وضع بـراه رفتـن، شکاک

بیــــا بیـــن روزگـــار نازنیـــن راکـــه باشد مملو از جلّاد و سفّاک
بگـــو از شــــادی بگــذشتــه هایــــت!که هر چند باشد آن گفتن، چه دردناک
محبــت را کــجا دیــدی؟ به داستــانبـه آن نقص وفـــای یـــار ، بیمنـــاک
نباشـــد چـــاره ای جــز خواب ماندن
کــــه در آنِ بیـــــداری، انـــدوهنـــاک

کـــه گـر هم اندکـــی چیـــزی بـگویی
به صبح تا شب درافتی چنگ ضحاک

---------------------------------------
* که = چه کسی
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 12:34  توسط هادی  | 

سلام،
حدود یک سال و اندی پیش دقیقاً تابستون پارسال (86)، یه روز که رفته بودم پمپ بنزین تا شکم صاحب مرده موتورم را پر کنم، بنده خدایی اومد جلو، کهنسال، حدوداً 55 تا 60 ساله، گفت «دو لیتر بنزین به من بده، بنزین ندارم تا خونه برم، زن و بچه م منتظرم هستند» من هم  که اونو جای بزرگتر خودم، جای پدر خودم دیدم، دلم سوخت و گفتم پنج لیتر بزن، اون هم از خدا خواسته، نازل رو گذاشت تو دهن باک و ضامن را تا ته فشار داد، جالب این که باک موتور که ده لیتر بنزین میگیره، هنوز پنج لیتر کامل نشده بود که باک سر رفت، یعنی اینکه باک از قبل، پنج لیتر بنزین داشته، ولی من به روی خودم نیاوردم ولی تصمیم گرفتم که دیگه همچین کمکی به کسی نکنم،

چه تصمیم نسنجیده و عجولانه ای.
هر چند از همون اوائل، با بوجود آمدن وضعیت نابسامان بنزین و سهمیه بندی شدن اون، کمک ها و ترحم ها تو جامعه کمتر شده بود و میزان یاری به درماندگان در جاده ها به میزان قابل توجهی کاسته شده بود، فردین ها دیگه نبودند و ژان وان ژانی پیدا نمیشد،
و همه اینها برمیگشت به بنزین خبیث.

اتفاقاً یک هفته بعد، برای یه کاری رفته بودم بیرون شهر و بعد از غروب بود که برگشتم، تو راه برگشت، یکی دو کیلومتر مونده بود به پلیس راه که دیدم بنده خدایی با زن و بچه ش، کنار موتورشون ایستادند و بنزین تموم کردن، من همون صحنه هفته قبل رو یادم اومد و بی اعتنا از کنارشون گذشتم؛
و کاش نگذشته بودم.
باور کنید اونشب تا دیر وقت، خوابم نبرد و تو فکر بودم، آخه چرا سوءاستفاده یه عده ای، باید باعث بشه در مورد بقیه هم اون قضاوت رو تعمیم بدی. از اون روز به بعد، هر کی تو پمپ بنزین ازم بنزین خواست، بهش ندادم ولی هر کی تو راه مونده بود و موتورش خاموش شده بود رو کمک کردم و بنزین بهش دادم.
ولی هنوز تو فکر اون مرد با زن و بچه ش هستم و دوست دارم اگه شده حتی الآن هم ببینمشون و ازشون معذرت بخوام.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 9:42  توسط هادی  |