تبليغاتX
از زیـرود تـا شهنیـا

از زیـرود تـا شهنیـا


گضنفر جان سلام!

ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 10:59  توسط هادی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 8:42  توسط هادی  | 

داستان كوتاه «حـسـرت»

کسب مقام اول آموزش و پرورش منطقه بردخون

کسب مقام اول استان بوشهر در رشته داستان نویسی در سال 1386 مقطع راهنمایی

اثری از: زهـرا بافـنـده

 

دانلود فایل pdf





حسرت



« محسن» تنها و آهسته راه مي رفت و پشت ويترين مغازه ها را تماشا مي کرد و اسباب بازي ها را مي ديد. دلش مي خواست يکي از اين اسباب بازي ها را براي خواهرش«نرگس» بخرد ولي هيچ پولي نداشت. رويش را به طرف ديگر خيابان برگرداند، آنجا که يک مغازه ي دوچرخه فروشي وجود داشت و محسن هر روز به آنجا مي رفت و دوچرخه ها را نگاه مي کرد. دوستانش را به ياد آورد که سوار بر دوچرخه، دسته جمعي به ساحل دريا مي رفتند و او فقط آنها را تماشا مي نمود و در دل حسرت مي خورد که چرا او نبايد يک دوچرخه داشته باشد. پدر بيمارش را به خاطر آورد که به علت مشقت زياد، در گوشه ي خانه افتاده بود و چون هزينه ي درمان نداشت، در بستر مرگ دست و پا مي زد. مادر بيچاره اش هم از فرط کار در خانه مردم، حال و روز خوشي نداشت و روز به روز، پيرتر و نحيف تر مي گرديد. از وقتي پدر بيچاره اش به اين روز افتاده بود، مادرش مجبور بود در خانه مردم کار کند تا بلکه بتواند از عهده ي مخارج سنگين زندگي برآيد ولي باز هم فايده اي نداشت؛ بر اثر رخت شستن زياد، دستش ترک برداشته بود و علاوه بر اين، تمام درآمدش، خرج درمان بيماري پدر مي شد و ديگر چيزي نمي ماند که محسن بتواند دوچرخه بخرد. دوستش «نيما» را پيش چشمانش مجسم نمود که هر روز، سوار بر دوچرخه، از جلوي خانه شان مي گذشت و او فقط از پشت پنجره، او را نظاره مي نمود. همانطور که دوچرخه ها را يکي يکي نگاه مي کرد ناگهان ديد که پسر بچه اي با پدرش در حالي که يک دوچرخه قشنگ در دستانش بود از مغازه خارج شدند و به طرف يک ماشين مدل بالا حرکت نمودند. با خود فکر کرد چرا من نبايد جاي اين پسر بچه باشم؟ مگر من چه گناهي کرده ام که به جاي يک خانواده ي پول دار در يک خانواده ي فقير زندگي مي کنم؟ همان طور که در اين افکار غوطه ور بود، از زير چشم، ماشين را هم نگاه مي کرد؛ راننده از ماشين پياده شد، دوچرخه را درون جعبه عقب ماشين گذاشت و در را براي آنها باز نمود؛ همان طور که سوار ماشين مي شدند، يک کيف بر زمين افتاد و بدون اينکه متوجه شوند راننده، ماشين را روشن کرد و از آنجا دور شدند. محسن که همه ي جريان را ديده بود دويد و کيف را برداشت. يک کيف دستي بود که درون آن چند بسته اسکناس به علاوه يک دسته چک به همراه مقداري مدارک که به نظر مي رسيد مهم باشد وجود داشت. محسن تاکنون اين همه پول را يک جا نديده بود، به علاوه بعضي از اسكناس ها را براي اولين بار بود كه مي ديد. نمي دانست با آنها چکار کند. کيف را زير لباسش پنهان کرد و به درون مغازه ي دوچرخه فروشي رفت. از فروشنده پرسيد:

« آيا آن دو نفر را مي شناسي؟ آن آقا و پسرش که از اينجا دوچرخه خريدند و رفتند؟»

 گفت:

«بله، ايشان آقاي مفخّم، تاجر و ميليونر معروف به همراه پسرشان بودند. تو با آنها چکار داري؟»

محسن دوباره گفت:

« من بايد آنها را ببينم. آيا شما آدرس آنها را مي دانيد؟ من بايد به خانه آنها بروم. »

 فروشنده پاسخ داد:

« او اصلاً تو را نمي بيند چه برسد به اينکه تو را به خانه اش راه دهد. برو بچه جان! بگذار به کارمان برسيم. »

 محسن هم که اوضاع را چنين ديد از مغازه بيرون رفت. نمي دانست با پولها چکار کند. چطور بايد صاحبش را پيدا کند و کيف را به او برگرداند. به جاي خلوتي رفت و يک بار ديگر کيف را از زير لباسش درآورد و پول ها را نگاه کرد و خواست که پول ها را بشمارد ولي اندکي از آن را که شمرد حساب آن از دستش در رفت و نتوانست ادامه دهد. دوباره شروع کرد و باز نتوانست، چند بار سعي کرد ولي موفق نشد. ناگهان متوجه شد که هوا تاريک شده و بايد به خانه بازگردد. دوان دوان به طرف خانه حرکت کرد. پشت در که رسيد پيش خودش فکر کرد بهتر است مقداري از اين اسکناس ها را بردارم و به مادرم بدهم تا خرج کند، حتماً خيلي خوشحال مي شود. همين کار را کرد و يکي از آن اسكناس هاي ناشناس را از کيف در آورد و در جيبش گذاشت. درون کيف از اين نمونه اسکناس، زياد بود. دوباره کيف را زير لباسش گذاشت و به درون خانه رفت. مادرش تازه از بيرون آمده بود و خسته بود و وقت نکرده بود شام را حاضر کند. محسن به مادر سلام کرد و به نزد پدرش رفت. مادر به محسن گفت:

« محسن جان! تا من غذا را آماده مي کنم تو دارو هاي پدرت را بياور و کمکش کن تا بخورد.»

محسن به سراغ قفسه اي رفت که دارو ها در آنجا قرار داشت. از دارو ها فقط مقدار کمي مانده بود. کنار پدر نشست و زير سرش را بلند کرد تا بنشيند و دارو هايش را بخورد. مادرش را صدا زد و گفت:

« مادر جان! چيزي از داروهاي پدر، باقي نمانده؛ فكر كنم امشب تمام شود.»

 مادر گفت:

«نمي دانم چکار کنم، هيچ پولي در خانه نداريم. فردا بايد پيش خانم «فرامرزي» بروم و از او بخواهم که دستمزدم را زودتر بدهد تا شايد بتوانم مقداري دارو براي پدرت بخرم.»

خانم «فرامرزي» صاحب خانه اي بود که مادر محسن در آنجا کار مي کرد.

مادر شام را آورد و همه شام خوردند. پس از شام که مادر سفره را جمع مي نمود محسن اسکناس را از جيبش درآورد، و به اميد اينکه مادرش را خوشحال کند، آن را به مادر داد و گفت:

« مادر جان! مي تواني از اين پول استفاده کني، براي پدر دارو بخري و نيز خرج خانه کني.»

 مادر که اين اسکناس را ديد بسيار تعجب کرد، از طرف ديگر نگران شد؛ نگران اينکه شايد محسن، اين پول را دزديده باشد و به راه خلاف کشيده شده باشد. با همان حالت تعجب آميخته با نگراني گفت:

«محسن جان! اين پول ها را از کجا آورده اي؟ آيا مي داني مبلغ اين اسکناس چقدر است؟»

 محسن گفت:

« آن را در خيابان پيدا کرده ام.»

 مادر که هنوز با تعجب، بسته اسکناس ها را نگاه مي کرد، وقتي اين را شنيد تا حدودي از نگراني اش کاسته شد، چون تا حدود زيادي به صداقت پسرش اطمينان داشت، ولي باز راضي نبود که اين پول را استفاده کند؛ بنابر اين گفت:

«اين اسکناس، خيلي زياد است. من تا کنون دو ماه روي هم، اين قدر دستمزد نگرفته ام. زود برو صاحبش را پيدا کن و پس بده. من هيچ وقت اين پول را که نمي دانم مال کيست، خرج نمي کنم.»

 محسن گفت:

«صاحب اين پول، آن قدر دارد که اگر ما چند برابر آن را هم خرج کنيم چيزي از او کم نمي شود.»

 مادر گفت:

«اين دليل نمي شود كه ما پول مردم را بدون اجازه ي آنها استفاده كنيم.»

 خلاصه، محسن هر کاري کرد نتوانست مادر را راضي کند.

آن شب، محسن تا دير وقت بيدار بود و در فکر اين بود که چگونه آقاي مفخّم را پيدا کند و اين پول را به او برگرداند. پولي که تازه فهميده بود چقدر زياد است. دوباره کيف را درآورد و به پول ها نگاهي انداخت. ناگهان وسوسه شد که چرا بايد اين پول را پس بدهد. در ذهن خود تجسم نمود که سوار بر دوچرخه و رکاب زنان با دوستان خود در ساحل دريا در حال شادي و هلهله هستند و مسابقه مي دهند. پدرش را تصور نمود که حالش خوب شده و کار مي کند و مادرش که به خانه داري مشغول است و ديگر مجبور نيست به خانه مردم برود و کار کند و نيزخواهر کوچکش که با اسباب بازي هاي قشنگ بازي مي کرد و شاد بود. در اين افکار غوطه ور بود که خوابش برد. صبح که از خواب بيدار شد، سر دوراهي مانده بود که پول را پس بدهد يا نه؛ ولي يادش افتاد که مادرش حاضر نشده بود آن پول را خرج کند. بنابراين تصميم خود را گرفت و به راه افتاد. به هر که مي رسيد از مفخّم مي پرسيد و همه تجارت خانه او را که در شهر معروف بود نشان مي دادند. محسن هم راه افتاد و به طرف تجارت خانه حرکت نمود. به درب ورودي تجارت خانه که رسيد مي خواست وارد شود که نگهبان، جلوي او را گرفت. محسن گفت:

«مي خواهم آقاي مفخّم را ببينم.»

 نگهبان گفت:

«برو بچه جان مزاحم نشو، چکاره هستي که مي خواهي جناب مفخّم را ببيني؟ تا پليس را خبر نکرده ام از اين جا برو.»

 محسن هر کاري کرد نتوانست نگهبان را راضي کند. نااميد به طرف عقب بر مي گشت که ديد همان ماشيني که ديروز ديده بود جلوي در ظاهر گشت و توقف نمود. راننده پياده شد و در عقب ماشين را باز کرد، محسن، آقاي مفخّم را ديد که از ماشين پياده شد و به طرف تجارت خانه حرکت نمود. محسن هم به طرف او دويد تا با او صحبت کند ولي قبل از آن که محسن به مفخّم برسد مفخّم از در عبور کرد و وارد تجارت خانه گرديد. محسن هم که مي خواست به دنبال وي وارد شود، نگهبان جلوي او را گرفت. محسن که اوضاع را چنين ديد فرياد زد:

«آقاي مفخّم! آقاي مفخّم!»

آقاي مفخّم سرش را برگرداند و او را ديد، پرسيد:

«کيستي؟ چکار داري؟»

محسن هم گفت:

«من کيف شما را پيدا کرده ام آقاي مفخّم!»

مفخّم به نگهبان اشاره کرد تا او را رها کند، محسن هم به طرف آقاي مفخّم دويد و تمام اتفاقاتي که ديروز رخ داده بود را شرح داد. سپس مفخّم گفت:

«ببين پسر جان! من الآن جلسه دارم و کاملاً هم ديرم شده است. آدرست را بگو تا در يك فرصت مناسب، براي قدرداني به منزل شما بيايم.»

محسن، آدرسش را که داد گفت:

«پس اگر مي خواهيد، بعد از ظهر تشريف بياوريد تا خودم در خانه باشم و بتوانم از شما پذيرايي کنم. چون پدرم بيمار است و مادرم نيز بيرون کار مي کند.»

آقاي مفخّم که فهميده بود آنها در يک محله فقير نشين زندگي مي کنند و علاوه بر آن، شرايط زندگي آن ها بسيار سخت است و تحت فشار هستند ولي او اصلاً به پول ها دست نزده، تحت تأثير قرارگرفت. مفخّم از محسن خداحافظي کرد و رفت.

محسن در وهله ي اول، اصلاً انتظار چنين برخورد خوبي از طرف مفخّم را نداشت و کاملاً بهت زده شده بود. ولی پيش خودش فکر کرد:

«چرا چنين آدم پول دار و بي دردي بايد به خانه ما فقيران بيايد؟ مطمئناً تا به حال مرا فراموش کرده است.»

ولي ته دلش خوشحال بود؛ خوشحال از اين که توانسته صاحب پول ها را پيدا کند و پول ها را به او برگرداند. هرچند نتوانسته بود از اين همه پول، کوچکترين استفاده بکند و همچنان در حسرت داشتن يک دوچرخه به سر مي برد ولي باز خوشحال بود. مسيرش را به طرف ساحل تغيير داد تا بچه هاي دوچرخه سوار را تماشا کند و پس از آن نيز باز به طرف مغازه ها راه افتاد و پشت ويترين مغازه ها را يکي يکي نگاه کرد. اصلاً قولي که به مفخّم داده بود، را فراموش كرده بود، شايد هم يادش بود ولي انتظار آن را نداشت که مفخّم به خانه ي آن ها بيايد.

غروب که به خانه رسيد ديد پدرش نيست. مادرش نيز زودتر از هميشه به خانه برگشته است. از مادر پرسيد:

- چه اتفاقي افتاده است؟ پدر کجاست؟

 مادر گفت:

«آقايي به نام مفخّم آمد و تمام ماجرا را گفت و پدر را براي معالجه به بيمارستان برد.»

 محسن سرش را که برگرداند دوچرخه قشنگي را ديد که بر ديوار تکيه داده شده است. پرسيد:

«اين چيست؟»

مادرش گفت:

«اين يک دوچرخه است که به همراه مقداري اسباب بازي براي تو و نرگس آورده است.»

 

*****

يک هفته بعد، پدر کاملاً خوب شده بود و مادر در خانه مشغول رسيدن به کارهاي خانه بود و نرگس نيز داشت با اسباب بازي هايش بازي مي کرد. محسن که به همراه دوستانش در ساحل، مشغول دوچرخه سواري بود با خود گفت:

«پس هنوز هم آدم هاي خوب در دنيا يافت مي شوند و خدا بندگان فقير خود را نيز دوست دارد.»


حق چاپ محفوظ می باشد.


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 10:41  توسط هادی  | 

از زیـرود تـا شهنیـا  http://shahnia.blogfa.com

 سلام دوستان عزیز،

بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه… شايد براي همه ي ما خاطراتي رو بهمراه داشته باشه. با هواي باروني كه اين روزها در اكثر شهرهاي ايران وجود داره گفتم شايد بد نباشه يه يادي هم از گذشته ها بكنيم. گذشته هايي كه ما رو مي بره به دنياي شيرين كودكي. وقتي يه بچه دبستانی كوچولو بوديم و مشق شبمون حفظ كردن اين شعر زيبا بود. ياد اون روزها بخير، چه جالب بود، وقتي نوبت به اين درس مي رسيد ديگه پائيز از نيمه گذشته بود و نم نم بارون داشت ترانه شو شروع مي كرد كه درس معلم آغاز مي شد و از روي كتاب فارسي مي گفت :

بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه…
شعر زیر، تداعی کننده اون خاطرات و یادآور روزهای خوب کودکی است؛ البته اين شعر از اون نسخه اي كه در كتاب ادبيات ابتدايي داشتيم كاملتر است. اميدوارم لذت ببريد و قدر خودتون و خاطرات شيرين گذشته تون رو هم بدونيد...

 بــاز بـــاران، بـــا تــرانــه…

از زیـرود تـا شهنیـا  http://shahnia.blogfa.com

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.

می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.

یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.

از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.

بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.

سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.

هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.

"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."

شعر از: زنده ياد مجد الدین میرفخرایی ملقب به گلچین گیلانی
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 12:50  توسط هادی  | 

سلام بر دوستان گرامی!
این روزها تو فوتبال ایران، اتفاقات زیاد جالبی نمی افته؛ خیلی ها که فکر میکنن تیم ملی از حقوق ذاتی اوناست، چون اوائل دعوت نشدند، حالا هم دیگه نمیخوان بیان.
بله، حالا که تیم ملی ما به سرباز نیاز داره و همه باید از جون و دل مایه بذارن و غرض ورزی های شخصی و انتقام جویی هاشون رو بذارن برای مواقع مناسبتر، عرصه تیم ملی و غرور ایرانی ملت رو به بازی گرفتند. بله؛ جناب علی کریمی با این تصمیم جنجالی شون مبنی بر عدم حضور در تیم ملی، هم قصد انتقام جویی دارند تا داغ صعود به جام جهانی رو بر دل علی دایی بذارن، غافل از اینکه دل هفتاد میلیون رو داغ میکنه و هم شماری زیادی از هواداران فوتبال را رودررو و مقابل علی دایی و ناخواسته تیم ملی فوتبال قرار داده، بطوریکه جمعیتی که در بازی ایران و ژاپن در زمان برانکو، سر و کله همدیگه رو شکستند و باعث مرگ چندین نفر نیز شدند، در بازی های اخیر در ورزشگاه آزادی به زحمت به پنجاه هزار نفر میرسه و در بازی های داخلی نیز شعارهایی علیه علی دایی شنیده میشه که برای فوتبال مملکتمون زیاد خوشایند نیست.
از طرفی هم علی دایی که حاضر شده غرور و اعتبار چندین و چند ساله بین المللی رو که تا حالا هیچ بازیکنی از ایران نتونسته بدست بیاره رو نادیده بگیره و شخصاً جهت عذرخواهی از جناب علی کریمی پیش قدم بشه، عملی که ابهتش رو پیش خیلی ها زیر سؤال برده.
من نمیخوام از شخص خاصی طرفداری کنم و یا شاید خیلی ها فکر کنن من از پرسپولیس و پرسپولیسیها متنفرم، نه خیر؛ بنده در حال حاظر دلم برای مملکتم و تیم ملی مون میسوزه.
آقای علی کریمی! مگه شرایط مهدی مهدوی کیا نیز شبیه شما نبود؟ او هم به تیم ملی دعوت نمیشد، ولی وقتی پس از مدتها دعوت شد با جون و دل پذیرفت و اومد و حتی گل هم زد و افتخار هم کرد که تو پیروزی تیم نقش بسزایی داره.
این جریان، شبیه جریان خواستگاری از دختریه که میگه اگه خواستگارم واقعاً منو دوست داشته باشه باید در خونه مون رو از پاشنه در بیاره، بخاطر همین من هم تا ده بار اول رو بهش جواب رد میدم تا خودشو نشون بده.
جناب علی کریمی! تیم ملی جای این کارها نیست. حالا که بهت نیاز هست این همه ناز نکن! یه زمانی علی دایی داشت انتقام میگرفت، گذشت. اکنون او مرد اول فوتبال ایرانه و عزمش رو جزم کرده جهت بردن تیم ملی به جام جهانی. مگه اعتقاد نداری که بزرگتر از علی دایی هستی، خوب بخشش از بزرگانه، تو ببخش و بگذر. و اینهمه به اوضاع نابسامان فوتبال ایران، دامن نزن! و حرف آخر اینکه:


جناب علی کریمی! از محبـوبیتـت سوء استفاده نکن!
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 9:46  توسط هادی  |