تبليغاتX
از زیـرود تـا شهنیـا

از زیـرود تـا شهنیـا

سلام خدمت همه دوستان عزیزتر از جان!
یه چند وقتیه با تعدادی از دوستان و همکارانمون یه سندیکا (زیاد به این کلمه توجه نکنین) تشکیل دادیم، شبا با هم میریم بیرون و تو شهر و ساحل دریا یه چرخی میزنیم، دست آخر هم جمع میشیم خونه یکی از بچه ها و ... و باقی قضایا.
جمعه دو هفته پیش هم 9 نفر شدیم با سه تا ماشین رفتیم پیک نیک، آبشار فاریاب از مناطق دیدنی پشت کوه دشتستان.






(شرمنده! آبشار بعلت خشکسالی آب نداشت؛ عکس ننداختیم)
این هفته که سه روز تعطیلی داریم هم قراره بریم «بوان» یا همان «بهشت گمشده» نورآباد یا «سی سخت» کهگیلویه و بویر احمد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 10:23  توسط هادی  | 


هادی جان سلام،حالت چطوره؟ از اینکه با آدم باحالی مثل من دوست هستی احساس غرور میکنی مگه نه؟ می دونم یه خورده احمقی ولی بذار بگم خیلی آدم باحالی البته بعد از من هستی. باور کن تو تمام دنیا بگردی آدمی به باحالی من پیدا نمی کنی. هادی جون برم تو اون جگر نازت، خیلی دوسِت دارم باور کن اندازه بنفشه دوستت دارم. بنفشه لامذهب دختر باحالی بود، خیلی خوشگل و بانمک بود. خیلی دوستش داشتم ولی حیف! هادی یک نصیحت از من بشنو و فراموش نکن. هادی از آدمای باحالی مثل تو خیلی خوشم می آد دوست دارم مثل بنفشه یه لبی ازت بگیرم. یه تکه شعر
ما دعا کردیم و رفتیم زیر زمین
زیر زمین پله نداشت خوردیم زمین

امضاء
دوستدار همیشگی شما (your truly)
استاد محمود طیبی
1382/2/11
2003/5/2

***************************
سلام دوستان عزیز!
خیلی از ما تو مقطعی از زندگیمون، زندگی دسته جمعی هم داشتیم، مثلاً دانشگاه و خدمت سربازی و حتی مدرسه های شبانه روزی.
مطمئناً خیلی هامون تو اون زمان یه دفترهایی  داشتیم بنام دفتر خاطرات که دوست داشتیم هم قطارامون، تو اون دفتر یه چیزایی به یادگار بنویسن. ممکنه خیلی از اینا فراموش بشه و اندکی هم هستند که اونا رو نگه میدارن و بعدها با مرورشون، خاطرات گذشته رو زنده میکنند.
من هم یه مدت پیش، یکی از اون دفترام رو باز کردم و خاطرات زمان درس و دانشگاه رو مرور کردم. در این اثنا به صفحه ای رسیدم که حیفم اومد اونو نبینین. اینو «محمود» یک از دوستای اون موقع نوشته که البته هنوز هم با اون در ارتباطم. بچه «خرّمبید» فارس که خیلی هم اهل شوخی و خنده بود. صفحه ای که محمود نوشته رو اسکن کردم و کامل، همونجوری گذاشتم تا با خط خودش ببینین. از اینکه یادداشت محمود رو انتخاب کردم شاید بخاطر این بود که بچه ی سر حال و با مزه ای بود. تا حدودی هم به خاطر بازگشت به گذشته ها.
+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 13:21  توسط هادی  | 

با عجله از کوچه های تنگ و باریک که نسیم خنکی از درون آن می وزد میگذرم و بدون توجه به اطراف  و اطرافیان، به تو  میرسم ولی تو ناگه ... ناگه از پیش چشمم همچو سراب ناپدید میگردی و مرا از اعماق وجود، افسرده و محزون میسازی. نسیم خنک، دیگر، جای خود را به طوفان سهمگین داده است، نمی دانم تو از کدامین راه خیال گذشته ای که نگاهم را به وقت رویارویی نمی خوانی، نمی توانم برای خودم خیالی درخور واریز کردن بی توجهی ات به حساب آن، بیابم.
آه، شاید مرا ندیده ای، شاید از مقابله با من شرم داری و یا بلکه هراس؛ از چشمان از حدقه در آمده دیگران می هراسی که مبادا تیر رشک به جانب ما روانه دارند. شاید هم قصد سنجش میزان علاقه مرا در سر می پرورانی.
با این اوهام، دوباره تلاش خود را از سر میگیرم و دوان دوان خویش را به تو نزدیک تر میگردانم. شاخه گل نازکی را که در دست گرفته بودم در حال پژمردن است و در آستانه ناامیدی، لااقل بیا و به حال این گل زیبا و فداکار، رحم کن.
آه!... لحظه ای درنگ کن، لحظه ای درنگ تا این گل را با عمیق ترین احساس وجودم، با یک دنیا صفا و محبت، با یک دریا عشق و علاقه به تو پیشکش نمایم تا شاید گرمی دستان نوازشگرت، گل را نای تازه ای بخشد.
آخر چرا این همه بی اعتنایی؟ ز چه رو این هم رویگردانی؟ مگر صدای قلب مرا در پس این کوچه های بی انتها نمیشنوی تا ذره ای از احساس وجودت را متوجه این این پرنده کوچک خوشبختی نمایی؟ نجابت سرخ گونه هایت نیز این گل را از رویارویی با تو شرمسار گردانیده است!
باز با خبال رؤیت روی پرنجابتت، طی مسیر را از سر میگیرم، دوان دوان و با رؤیای روبرو شدن با تنها امید هستی ام، خستگی ها را از یاد برده و رو در روی تو قرار میگیرم و گل را تقدیم مینمایم؛ گلی که حاوی پیغام عشق است و تو ای معشوق نازپرور، چرا به پیغام من پاسخی نمی دهی؟
تنها چیزی که به دستم میرسد گل پرپر شده ایست که بی اعتنایی خورشید جان را به سخن دارد، ولی باز به خود امید میدهم که:
اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا جام مرا بشکست لیلی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 7:58  توسط هادی  | 

عید سعید فطر، مبارک
حکایت:
*درِ خانه ی جحي بدزديدند. او برفت و در مسجدي بركند و به خانه ميبرد. گفتند چرا در مسجد بركنده اي؟ گفت: درِ خانه من دزديده اند و خداوند اين در، دزد را ميشناسد، در را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.


*شخصي از مولانا عضدالدين پرسيد: چونست كه مردم در زمان خلفا دعوي خدائي و پيغمبري بسيار مي كردند و اكنون نمي كنند؟ گفت: مردمِ اين روزگار را چندان ظلم و گرسنگي افتاده است كه نه از خدايشان به ياد مي آيد و نه از پيغامبر.

*درويشي به در خانه اي رسيد. پاره ناني بخواست. دختركي در خانه بود گفت: نيست. گفت: چوبي هيمه اي. گفت: نيست. گفت: پاره اي نمك. گفت: نيست. گفت: كوزه اي آب. گفت: نيست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت: به تعزيت خويشاوندان رفته است. گفت: چنين كه من حال خانه ی شما مي بينم، 10خويشاوند ديگر مي بايد به تعزيت شما آيند.

*خراساني به نردبان در باغ ديگري ميرفت تا ميوه بدزدد. خداوند باغ برسيد و گفت: در باغ من چكار داري؟ گفت: نردبان مي فروشم. گفت: نردبان در باغ من مي فروشي؟ گفت: نردبان از آن من است، هر كجا كه خواستم ميفروشم.

*شخصي دعوي نبوت كرد. پيش خليفه اش بردند. از او پرسيد كه معجزه ات چيست؟ گفت: معجزه ام اين كه هرچه در دل شما ميگذرد مرا معلوم است. چنانكه اكنون در دل همه ميگذرد كه من دروغ مي گويم.

*ظريفي مرغي بريان در سفره ی بخيلي ديد كه سه روز پي در پي بود و نميخورد. گفت: عمر اين مرغ بريان بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پيش از مرگ.

*شخصي تيري به مرغي انداخت. خطا كرد. رفيقش گفت: احسنت. تير انداز بر آشفت كه به من ريشخند مي كني؟ گفت: نه، ميگويم احسنت، اما به مرغ.

*شخصي خانه اي به كرايه گرفته بود. چوبهاي سقفش بسيار صدا مي كرد. به خداوند خانه از بهر مرمّت آن، سخن بگشاد. پاسخ داد كه چوبهاي سقف ذكر خداوند مي كنند. گفت: نيك است، اما ميترسم اين ذكر منجر به سجده شود.

*زني كه سر دو شوهر خورده بود، شوهر سيمش در مرض موت بود. بر او گريه ميكرد و مي گفت: اي خواجه به كجا مي روي و مرا به كه مي سپاري؟ گفت: به شوی چهارمين.

*يكي اسبي از دوستي به عاريت خواست. گفت: اسب دارم اما سياه است. گفت: مگر اسب سياه را سوار نشايد شد؟ گفت: چون نخواهم داد همين قدر بهانه بس است.

*نوشيروان، روزي به دادرسي نشسته بود. مردي كوتاه قامت فراز آمد و بانگ دادخواهي برداشت. خسرو گفت: كسي بر كوتاه قامتان ستم نتواند كرد. گفت: شهريارا، آنكه بر من ستم راند، از من كوتاهتر است. خسرو بخنديد و دادش بداد.

*مردي جامه اي بدزديد و به بازار برد تا بفروشد. جامه را ازو بربودند، پرسيدند كه به چند فروختي؟ گفت: به اصل مايه.

*زشت رويي در امر مذهب، با ديگري مجادله مي كرد و گفتش : آيا تو بر كفر گواهي دهي؟ گفت: مگر كسي كه پندارد خدا تو را در بهترين صورت بيافريده است.

*زشت رويي در آينه به زشتي خود مي نگريست و مي گفت: سپاس خداي را كه مرا صورتي نيكو بيافريد. غلامش ايستاده بود اين سخن مي شنيد و چون از نزد او به در آمد كسي از حال صاحبش پرسيد، گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ مي بندد.

*مردي زني بگرفت و به روز پنجم فرزندش زاد. مرد به بازار شد و لوح و دواتي بخريد. او را گفتند: اين از چه خريدي؟ گفت: طفلي كه به پنج روز زايد به سه روز مكتبي شود.
رسالــه دلـگشــــا، عبــــید زاکــانی
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 11:10  توسط هادی  | 

سلام بر همه عزیزان!
سال تحصیلی جدید رو خدمت همه دانش آموزان و دانشجویان عزیز تبریک میگم.

اینبار یه فایل بسیار خوب برای حساب و کتاب براتون گذاشتم تا دانلود کنید. کار با اون، خیــــلی هم آسونه.

دوستانی که بصورت دسته جمعی زندگی میکنن مثلاً خوابگاه و یا خونه های دانشجویی و مجردی، خیلی به دردشون میخوره و میتونن استفاده کنن. شما میتونید با استفاده از این فایل، بدون هیچ دغدغه ای و کاملاً دقیق، حساب همه ی افراد رو مشخص کنین.

  فایل زیپ زیر، حاوی یک فایل excel همراه با راهنمای اون میباشد.
 

دانلود فایل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 11:44  توسط هادی  |