شاعران، اديبان و سخنوران، در نظم و نثر خود، در بيان جمال و کمال محبوبات و مقبولات خويش، تعريفات و تشبيهاتي را مي گويند و من مانده ام که در وصف مرام تو و در توجيه مقام تو چه بگويم، آيا مشابه اليه اي هست که من دست بست، تو را بدان، مربوط سازم و خلق تو را به آن، منوط؛ آيا مي شود تو را به خورشيد، همانند ساخت و با عظمت آن نواخت؟ آخر، او هم غروب مي کند و ظلمت شروع مي شود.
آيا دريايي هست که قابل آرامش باشد و ساحل آن، مأواي خرامش؟ بهاري يافت مي توان کرد که در اين زمستان سرد، در اين بيغوله تاريک و جاده پر پيچ و خم و باريک، راه نجات باشد و مفر ممات، يا شايد ماهي که با آهي، رويت را يادآوري کرد و مهرت را جانبداري، يا که از فرط بي آبي صحراي عشق، بر لب پرت گردنه هاي کابوس حتي با يک پر طاووس، اميد به زيبايي، زنده گردد و ممر رهايي، آشکار؛ و عشق را از سرِ دار، به زمين آورده و دلهاي رهين را از بند دلبرهاي خوش سيرت به همت غيرت، آزاد نموده و داد از بيداد ستانده و پرنده را از قفس، پرانده و دل را از هوس، خالي و نفس را دستمالي، گل را به گلدان، بازگردانده و مردان را مردانگي آويخته و کينه را بيرون ريخته و در دلهاي فرهيخته، محبت را خليفه آن و خوبان را بر شران، چيرگي داده، ديدگان را از تيرگي، تطهير نموده و نخجير را از سرِ تور، با يک دنيا شور، رهانده و قطره آبي بر لب مستسقي رسانده و باقي را نوازشگري و با دربندان، سازشگري؛ لقمه ناني بر سر سفره گرسنگاني که از فقدان شام، کام را به شکوه گري گشوده و خواب را از آنان ربوده و در ديگر طرف، با گرو شرف، دخترکي با نارضايتي، قصد درمان بي بضاعتي پدر دارد؛ آنجا که توانگرانِ به اصطلاح دردشناس ولي خدانشناس، در معالجه ناچيزترين ريش، خويش را به طبيباني گران رسانده و خطيباني را براي بيماران واقعي سراي محروم، گسيل داشته تا در اين سبيل، آنان را سرگرم نموده و لا جرم آنان را نيز نطقشان را باور و بر اثر نبود ياور، امور خويش را به داور سپرده که سر فرود آرند و دم بر نيارند.
شمه اي بود از درد کبود مردمان شور بخت که در کنار تاج و تخت چپاولگران، به ناچار سازش گري کرده اند و در پي ورود تو اَند تا سرود پيروزي بنوازند و به سرنوشت خويش، بتازند.
